تبليغاتX
داروخانه شبانه روزی
روز حسرت
بالاخره سریال روز حسرت هم تمام شد ..اما خوشحالم که این سریال حداقل جوری تمام شد که خیلی از بانوان محترمه دوست داشتند ..

خوب شد که لااقل دل خیلی از خانمها خنک  شد

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:39  توسط مازیار.ع  | 

قبل از سهمیه .....بعد از سهمیه

مردی با قیافه ژولیده ناشی از باد سوار شدن بر  موتور سیکلت  وارد میشود  دمپایی به پا دارد و شلوار6جیب به تن .. :

یه کرم ارزون بده ..یه خمیر دندون یه مسواک ..یه پوشک هم بده ...

---آماده یه معمولی بدم ..

نه ازینا که میشورن دوباره استفاده میکنن

---آها کهنه بچه میخوای

آره ..یه شامپوهم بده

---چی بدم  ایرانی یا خارجی

نه بابا خارجی چیه ایرانی بده همین خمره ای های داروگر یا ارزون تراش 

---میشه 2750 تومن

2500بدم کمه ما پمچی پمپ بنزینیم درآمد نداریم ..یه تخفیفی بده

****************************************

همان مرد

با یک عینک آفتابی از پشت پراید پیاده میشود :

یه کرم خوب بده به شامپوی خوب ..یه مسواک خارجی 

---چی بدم چه مارکی بدم داروگر خوبه

نه بابا داروگر چیه یه مارک خوب خارجی باشه گرونم باشه مهم نیست جنسش خوب باشه

 

!!!!!!!بازم بگید طرح تحولات اقتصادی  به نفع مردم نیست!!!!!!!!

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 18:23  توسط مازیار.ع  | 

انشا:روز داروساز خود را چگونه میگذرانید

با سلام خدمت همه دوستان و همکاران عزیزم د ردرجه اول از معلم عزیزم تشکر میکنم که موضوع انشاء این هفته را روز داروساز قرار دادند چرا که ما با این انشاء تازه یادمان افتاد که  روزی به اسم داروساز هست چون هرچی در داخل انواع واقسام تقویم ها وسر رسیدهای اعطایی از شرکتهای مختلف داروسازی و دارو پراکنی  گشتیم اسمی به این عنوان پیدا نکردیم   ...!!!!تازه یادمان افتاد که در این روز خاص نباید در انظار عمومی زیاد ظاهر شوم چرا که طبق معمول همسایه پایینی باید با نیش باز و دندانهای یکی در میان بگوید "دکتر جان روز الکل مبارک باشه ..نمیخوای به مناسبت اینروز مارو یه پیک مهمومن کنی " ومن هم همینجوری الکی بخندم و بروم آخ که چقدر دلم میخواست بگویم مردک عوام روز الکل نه و روز داروساز و بعدش اینکه مگر تو در روز جهانی ماما روی تخت ژنیکو دراز شدی تا بچه بیاوری یا اینکه تو در روز جهانی پوکی استخوان به مناسبت کله پوکت به من شیرینی دادی که الان از من عوضش را میخواهی ..بگذریم چند سال پیش که در شرکت داروسازی کار میکردیم وقتی میدیدیم که روز کارگر و روز زن و روز پدر به کارگران هدیه میدهند  برای اینکه  نق نزنیم و بقولی روحیه امان افت نکند به ما میگفتند که این هدایا در شان مانیست و روز داروساز جناب مدیرعامل از شرمندگی ما درخواهند آمد اما روز داروساز نه تنها مدیر عامل ناگاه غیب میشد مدیر کاخانه هم به روی خودش نمی آورد و برای شرکت در همایش داروسازان از شرکت میرفت بیرون و ما بودیم وغرغر های نگهبان و خدمه که"آخرش  شیرینی مارو ندادی آقای دکتر " آخر مرد حسابی من اگر به هرکدام شما که به کمتر از 2000تومن راضی نیستید بخواهم شیرینی بدهم باید 240000تومن خرج کنم که میشود یک سوم حقوقم مابقی ماه را باد هوا بخورم ...

بگذریم در اینروز مبارک ومیمون که طبق برنامه باید در جشن انجمن داوسازان شرکت کنیم سعی میکنیم شیک وبا کلاس شده و لباس پلوخوریمان را بپوشیم  تا هرچه با شکوهتر در چشن ملی مان شرکت کنیم  از چند روز قبل سر نگه د اشتن وروجک با بانو جلسه و کنفرانس برگزار میکنیم و  و اگر به نتیجه ای رسیدیم و قرار شد با هم برویم  بعدا باید به طرف انجمن راه بیفتیم  در بدو ورود با خیل عظیمی مواجه میشویم که هر کدام داخل یک دستشان شیرینی و در دست دیگر  لیوان چای بوده و مدام فوتی بر آن میکنند تا خنک شود عده ای هم چایشان را تمام کرده و مشغول تدخین سیگار میباشند  یکی دو نفر هم که برای اینکه نشان دهند چقدر با کلاس تر هستند پیپشان را تمیز میکنند  آنرا چاق میکنند تا چند لحظه ای را از دست زمانه بکشند  ..طبق معمول یک نفر هم از اعضاء انجمن مدام میگوید آقایان و خانمها برنامه شروع شده بفرمایید داخل ولی هیچکس بیچاره را به حساب نیاورده و همه در فکر خودشان هستند ما هم که یک سر به بالا میرویم باید از بین صد تا صندلی رد شده و پای چند نفر را لگد کنیم تا  یک جا برای خودمان پیدا کنیم تازه  گرمای سالن هم مزید بر علت میباشد تا اکترا تمایلی به حضور در داخل نداشته باشند  ..مراسم آغاز میشود و یک نفر از اعضاء انجمن شرح فعالیت یک ساله را میگوید  و بعد از آن یکی دیگر میاید از مشکلات حرفه ای میگوید اصولا چون اولین وبزرگترین مشکل حرفه ای ما داروسازان همان نعرفه است و دیگر هیچ مشکل قابل دیده شدن دیگری نداریم بحث حرفه ای تعرفه آغاز میشود اگر انتخابات انجمن نزدیک باشد مراسم ذکر مصیبت برای تعرفه ها پر شکوهتر برگزار میشود و اگر نه فقط چند دقیقه ای در موردش صحبت میشود هر چند که بر همگان واضح ومبرهن است که این قبری که روی آن گریه میشود درونش مرده ای نیست و علی الاصول در مورد تعرفه داروخانه ها تنها کس و تنها قشری که تا ثیر گذار نیست همان داروسازان وانجمن میباشد  بعضی ها هم این وسط جو گیر شده و مداوما خواهان اصلاح نظام پرداخت بیمه ها و بروز شدن آن میشوند ویکی نیست به آنها بگوید بشین بابا حال نداری گویا  مناسبت  اینروز با تولد کاشف الکل باعث شده تا قدری تاتیرات سوء بر همکاران نهاده شود ...

القصه نکته مهم در این میان ارتباط مداوم و یکسره از طریق موبایل با داروخانه بوده و استرس حضور انواع واقسام بازرسها در داروخانه  نیز برای خودش جالب توجه میباشد . اگر در این روز بازرس اداره دارو شمارا به اتفاق مسئول فنی تان در این جلسه ببیند وصاف زل بزند توی چشمتان چه استنباطی میکنید من که از خجالت آب میشوم ولی ظاهرا مابقی همکاران اینگونه نیستند ...بعداز پذیرایی و تنفس در هوای بیرون نوبت اجرای موسیقی زنده میرسد و تار و کمانچه و دلی دلی اگر اتنخابات انجمن نزدیک باشد  آواز ها شاد و اگر نه معمولی و از هر دری سخنی  هر چه آواز خواننده بخت برگشته اوج میگیرد صدای جمعیت هم بالا تر میرود تا حرف همدیگر را بهتر بفهمند

اندک اندک وقت صرف ناهار میشود ومابقی همکاران سروکله شان پیدا میشود تا ناهار دسته جمعی تر برگزار شود یک تا دو اتوبوس خط واحد به همراه وسایل نقلیه سخصی سایر همکاران  در جابجایی سهیم هستند تا به رستوران برسیم  و هرچندنفر یک میز را احاطه کرده وبه ناهارحمله ور میشوند و ...مابقی ماجرا را همه شما بهتر از من میدانید در حین خوردن ناهار تغییر قیمت هارا با سایر همکاران مرور میکنیم و هر کسی سعی میکند تا فروش روزانه آن یکی را از زیر زبانش بیرون بکشد ودیگری هم با زرنگی خاصی آسمان را به ریسمان میبافد و بعد همگان با شکمهای آکنده از غذا های رنگ و وارنگ سیگار به دست ویا خلال  به دندان  راهی خانه هایشان میشود

بعله ما از این انشاء نتیجه میگیریم که روز داروساز دارای خاصیتهای روحی وجسمی متفاوتی میباشد

اولا با گفتن مشکلات به همدیگر قدری سبک میشویم همانطور که میدانید اقوام متوفی بعد از گریستن بر سر قبر فرد از دنیا رفته  از روحیه بهتر برای ادامه زندگی ومقابله با مشکلات برخوردار میشوند هر چند که آن مرده دیگر زنده نمیشود

دوما با دلی از عزا در آوردن میتوانیم قدری از حق عضویت برداختی به انجمن را بازیابی کنیم

سوم با تکنیکهای جدید پرسنل برای کش رفتن از دخل و آنتی دوت آن آشنا شویم

چهارم هیچ چیزی به اندازه وراجی در بین دوستان قدیم حال نمیدهد....

 

 

              روز داروساز مبارک

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:56  توسط مازیار.ع  | 

مرد نمونه و بچه دزدی

در روبروی واحد آپارتمان ما زن وشوهری زندگی میکنند که بسیار بی سروصدا –برخلاف سایر اعضای آپارتمان –بوده و قبل از حضور مجدد ما در این مجتمع مسکونی به این مجتمع اسباب کشی نموده اند خانواده بی آزاری هستند و مرد خانواده به گفته خانمهای این مجتمع 6 واحدی از مردهای نمونه میباشد و ما آقایان باید از ایشان درسهای زیادی بگیریم و راه ورسم زندگی را از ایشان بیاموزیم از نشانه های نمونه بودن این مرد این است که کمتربه سر کار میرود و بیشتر اوقات را در خانه سپری میکند او کارگاه تولید وسایل کشاورزی نظیر بیل و بیلچه و...داشته و برای این کارگاه سر کارگر گذاشته تا اوقات بیشتری در خانه باشد ویا با همسرش به گشت وگذار برود  و بعد از تولد اولین فرزندشان بعد از بیشتر از 5سال به مناسبت پسر بودن فرزندشان یک ماه تمام را در خانه ماند و اجازه داد تا 40روز بعد از زایمان همسرش مادر و خواهر خانم در خانه اشان بمانند ..از دیگر نمونگیهای این مرد محترم این است که به لوازم منزل اهمیت زیاد میدهد وباید همه چیز را  بهترین وجدیدترین داشته باشد تلویزیون ال سی دی ..سینمای خانواده ...وتعویض باندهای فابریک سمند ال ایکس برای کیفیت بهتر صدا از بزرگترین کارهای این مرد نمونه است چرا که به گفته او چشمها و گوشها باید بهترین ها را ببینند و بشنوند ..تهیه عسل خالص از زنبورداران دامنه کوهستان برای همسر و جفت کردن کفشها بعد از ورود به منزل و خوش وبش کردن با اطفال و کودکان اهالی آپارتمان و سلام علیک کوتاه و بدون حال واحوال پرسی با خانمهای آپارتمان از نمونه های دیگر وارستگی این مرد میباشد ...البته یادم رفت که بگویم یکی از مهمترین دغدغه های ایشان آپ گرید بودن رسیورشان و باز بودن بیشترین کانالها ی هاتبرد  بوده  و دیدن جدیدترین فیلمهای روز دنیا وهالیوود از دلمشغولیهای ایشان و از سرگرمیهای زمان خضور ایشان در خانه است هرچند که جدیدا از اینکه مولتی ویژنها از مسیر هاتبرد رفته و دیگر قابل مشاهده نیستند باعث ناراحتی ایشان شده امابا آمدن شبکه جدید ام بی سی پرشیا قدری از تالمات روحی ایشان کاسته شده ..

بگذریم این مرد نمونه همانطور که گفتم به تازگی بعد از 5-6سال دارای یک پسر کاکل به سر شده است اما ظاهرا این مناسبت برای ایشان یه مشکل ایجاد کرده بود که با شهادت اعضای آپارتمان به خیر ختم شد

القصه این پدر نمونه زمانیکه با در دست داشتن گواهی ولادت و و مدارک بیمارستا به اداره ثبت احوال مراجعه میکند تا برای از راه رسیده شناسنامه تهیه کند با ممانعت مامور ثبت مواجه شده و میفهمد که بنا به آخرین بخشنامه زوجهایی که بعد از گذشت 5سال از ازدواج اولین بچه شان به دنیا می آیند باید برای تحقیقات پلیسی به جهت بچه دزدی به کلانتری ارجاع داده شوند ...خلاصه با حضور مامورین کلانتری محل در مجتمع و با جمع آوری استشهاد محلی از سه نفر شاهد مبنی بر رویت نه ماه حاملگی عیال ایشان این مشکل حل شد و کاکل زری هم صاحب شناسنامه شد ...

بعله ظاهرا گواهی سه نفر و چشمهای ایشان از تمام مدارک بیمارستانی  آنهم بیمارستان معتبر .. معتبر تر وقابل اطمینان تر است

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 15:23  توسط مازیار.ع  | 

قابل توجه پزشکان عزیز
آقایون وخانم های پزشک !!!!!

ترو خدا اگر در مورد یه شکل دارو یا دوزاژش یا هر چیز دیگه ای اطلاعات کافی ندارید به یک کتاب اطلاعات داویی مراجعه کنید اگر حالشو ندارید یه زنگ بزنید دارو خونه اگر بازم حالشو ندارین مریضو شیر نکنین..پاش بیفته ما هم بلدیم حال بگیریم

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:30  توسط مازیار.ع  | 

تهدید
بالاخره داروخانه را بعد از مدتها مجهز به سیستم دوربین مدار بسته کردم ....

اولین قدم...  به تریش قبای دونفر برخورده و یکیشان گفته که به محض پیدا کردن کار بهتر ازینجا میرود ..

دومین قدم...در جواب تصمیم دارم داروخانه را مجهز به صندوق الکترونیک کنم - فعلا امکان مکانیزاسیون ندارم

سومین قدم ...اگر پرسنل جدید بیاورم  دوباره باید وقت بیشتری در داروخانه بمانم

چهارمین قدم...مشتری خوب پیدا شه به قیمت بخره میفروشیم....

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 16:12  توسط مازیار.ع  | 

مرد خوشبخت

ساعت موبایل زنگ میزند مرد خوشبخت با خود میگوید وای خدا من که تازه خوابیده بودم  با عجله برای اینکه کسی دیگر بیدار نشود آن را خاموش میکند و بلند میشود سریع به طرف حمام میرود و دوش میگیرد  صورتش را اصلاح میکند و  یک صبحانه سر پایی میخورد  یک لیوان شیر با هر چیز دیگری که در یخچال پیدا بشود.... باز هم احساس میکند دیرش شده است   لباسش را میپوشد و  و مثل همیشه با ادکلن دوش میگیرد گاهی اوقات با اعتراض بانو مواجه میشود :اه خفه شدم برو تو هال بزن خوب ...ناهارش را بر میدارد  دوباره برمیگردد به اتاق خواب به همسر وپسرش خوب نگاه میکند و با خود میگوید شاید  جاده غافلگیرم کند و این آخرین نگاه باشد  توی دلش خداحافظی میکند و از پله ها به سرعت پایین میاید به طرف ماشین میرود و آن را روشن میکند اولین کاری که میکند به آمپر بنزین نگاه میکند  واز خانه میزند بیرون ...

از خانه اش تا محل کارش 75کیلومتر راه است  آخ که چقدر خوابش میاید انگار خستگی دیروز هنوز از تنش کامل بدر نرفته  او حتی یک هفته در میان جمعه ها هم کشیک است ...ولی باید برود راه میافتد در حالیکه سعی میکند با رادیو یا آوای ضبط ماشین خود را سرگرم کند جاده اتوبان است یواش براند حوصله اش سر میرود یا شاید جاده هیپنوتیزمش کند از طرفی با وجود انواع پلیس محسوس ونامحسوس در جاده  باید حواسش باشد تا سرعتش از حد مجاز بالاتر نرود چند قبض جریمه 20000تومانی توی کیفش یادگاری دارد.دو بار هم با آشنا در آمدن مامورین ورو در بایستی از جریمه جان به در برده است ...

به داروخانه میرسد باید در بین ماشینهای رنگ و وارنگ نسخه پیچ ها جایی برای پارک  پیدا کند تا قبل از اینکه مامور سوار بر ماشین بگوید 206 حرکت کن وکله های مغازه داران و مریضهای فضول مثل شخصیت های کارتون دهکده حیوانات دراگو ومیاگو به بیرون بیاید و به تماشا بنشینند ..

وارد داروخانه میشود بلند سلام میکند و گاها با جواب مریضها مواجه میشود-این عادت را از مردم اینجا یاد گرفته که تا وارد میشوند سلام میکنند- اول به لیست تلفنها و افراد مراجعه کننده ای که در غیاب او با وی کار داشتند نگاه میکند سپس به لیست کارهای روزانه اش نگاهی میاندازد برای ردیف کردن چکهایش دخل شب را جمع میکند و پولها را دسته میکند گاهی نسخه پیچش را میفرستد و گاهی خودش دنبال کارهای بانکیش میرود  تا به خودش بجنبد سرو کله ویزیتورها پیدا میشود گاهی دست به سرشان میکند وگاهی کمبود هایی را سفارش میدهد و اگر وقتی بماند و تلفنها بگذارند به جلو می آید و نسخه هارا نگاه میکند و مرضهای رنگ و وارنگ را به نظاره مینشیند ....یکی در ابتدای روز قرص خواب آور میخواهد وگاها القاب عجیب وغریبی که مریضها برای داروها در نظر گرفته اند برایش جالب است .... کلونازپام 4خط اسرائیلی.....کمر سفت کن .....قرص ضد جمعیت ....داروی حمام.... بسیاری از مراجعین دنبال تقویت قوای جنسی خود هستند تا مبادا چیزی از مردانگیشان گم شود عده ای نیز به بلای روز مبتلایند و ترامادول میخواهند و دسته خالی برمیگردند ...برخی نیز گرانیهای اخیر را از چشم او میبینند و گاها کلفت بار او میکنند ....هفته پیش خریدم 900تومن ...مملکت که صاحاب نداشته باشه  همینه دیگه هرکی هرچی دلش بخواد میده ...من که نسخه ندارم پس چرا باید تعرفه بدم ....با بیمه شده اینقدر آزاد چقدر میشد ..یعنی چی بیمه قبول نمیکنه بیمه پولشو میگیره باید قبول کنه....

ساعت نزدیک 2 است مرد خوشبخت دخل صبح را جمع میکند ..ناهارش را از یخچال بیرون میاورد و آنرا روی گاز گرم میکند و روی تخت ناهارش را میخورد ..پست سر ناهار نسخه پیچ چای را بار میگذارد و بعد از چای سیگاری دود میکند و مینشیند پشت کامپیوتر  به وبلاگش سر میزند و کامنتها میبیند اگر نسخه تاییدی باشد  تاییدش را از سایت میگیرد و تغییر قیمتهارا کنترل میکند و اگر حالش را داشته باشد نسخه ها را وارد کامپیوتر میکند  تا ساعت 4 که دوباره مطب ها باز میشوند و کادرش تکمیل میشوند ....

گاه گاهی باید خرده فرمایشات پزشکان مطبهای اطراف را به جا آورد و گاهی هم ناز مریضا ن را بکشد  .. یواش یواش با تاریک شدن هوا مراجعه کنندگان بیشتر میشوند و عجله شان برای گرفتن دارو و وسایل بیشتر انگار نه انگار که همین بیماران مدتها در مطب دکتر منتظر بوده اند ...

با نزدیک شدن به تاریکی هوا مریضهای خلاف  بیشتر می ایند ...الکل گندم ...لورازپام آبی ...ترامادول ..قرص خواب 10میلی..برخی را دست به سر میکند و برخی را زیر سبیلی تایید میکند ملاکهای تایید او  اینسته که طرف باید یاکاملا آفساید باشد و کارش از کار گذشته باشد یا اینکه اورا بشناسد وبداند برای وی دردسر ایجاد نمیکند ....

شب پدیدار میشود و برخی انگار تازه یادشان آمده است که شب بیکار نیستند و درهول وولای خرید وسایل پیشگیری و تقویتی هستند ...با این که احساس میکند داروخانه هنوز شلوغ است ولی ناچار است برود تا همین جایش هم از نظر بانو تاخیر دارد ..چرا که مرد خانواده مردیست که از ساعت 5 به بعد در اختیار خانواده باشد ....ماشین را روشن میکند آخ که چقدر خسته است  ... باید مراقب باشد پشت فرمان خوابش نبرد . راه می افتد سیگاری را روشن میکند  و آرام میرود ...بعد از اتمام سیگار پا به گاز میشود شب است و از پلیس خبری نیست میتواند تخته گاز برود ..هر چه سریعتر برسد میزان شکایت بانو کمتر میشود ...در بین را خودش را با داستان شب رادیو سرگرم میکند و موسیقی تا برسد ...

ماشین را پارک میکند و از پله ها بالا میرود تا به طبقه سوم برسد ..پسرش پشت در منتظر است انگار صدای ماشینش را از سر کوچه میشناسد  ..سطل اشغال اماده بردن است  یک دست سطل آشغال و یک دست دستان پسر ش را در دست میگیرد و با هم از پله ها دوباره پایین میایند و زباله ها را در باکس جلوی دروازه میگذارند  و پسرک به سمت سه چرخه اش میدود قدری سه چرخه سواری و دوباره  تا طبقه سوم دست در دست هم .. شامش را برمیدارد و جلوی تلویزیون مینشیند کانال تلویزیون را عوض میکند گاه نود گاهی هم بخش فارسی VOAاز برنامه های مورد علاقه اوست که بیشتر هم با اعتراض بانو مواجه میشود ..اه داشتم نگاه میکردم ....پسرک درطول شامش از سر وکولش بالا میرود و گاهی هم با او هم غذا میشود ...

خانوم اینو نگهش دار تا من شاممو بخورم ...از صبح توداروخونه واسه خودت گشتی حالا یه خورده خودت نگهش دار..-داروخانه جاییست برای گشت وگذار !!!- شامش را میخورد و جلوی تلویزیون دراز میکشد  حالا نوبت پسرک است تا میتواند اورا آماج مشت ولگد و قرار دهد وغش غش بخندد گاهی هم گیر میدهد تا با او توپ بازی کند  دلش میخواهد ولی نای ایستادن ندارد و ناچار بعضی وقتها اوقات تلخی میکند و اورا به طرف دیگر میراند  برقها یواش یواش خاموش میشوند  بانو میرود تا بخوابد  وپسرک را هم با خود میبرد  ..او هم گشتی در بین کانالها میزند ...ساعت نزدیک 1 نیمه شب است باید بخوابد ...اگر حالش را داشته باشد مسواک میزند و به طرف رختخواب میرود ...سعی میکند بخوابد در حالیکه به کارهایی که فردا باید انجام بدهد فکر میکند ...و از اینکه یک روز دیگر را بدون حادثه به انجام رسانیده است خدارا شکر میکند  ...

مرد خوشبخت به داشته هایش فکر میکند به همسرش به پسرش به سلامتش به اینکه شاید همین زندگی را خیلی ها نداشته باشندبه داروخانه اش وبه اینکه ۸خانواده ازین داروخانه ارتزاق میکنند و به اینکه در اوج خستگی میتوان احساس خوشبختی کرد بدون هیچ ادا و اصول .. وبه خواب میرود ....

ساعت موبایل زنگ میزند و مرد خوشبخت  با خود میگوید  وای خداچقدر زود صبح شد ......

 

2 نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:12  توسط مازیار.ع  | 

....
خودتونو برای دیگرون آروم ورق بزنین..چون اگر تمام بشید میرن سراغ دیگری
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:32  توسط مازیار.ع  | 

بیت المال

بعد از 5سال وعده و وعید به عیال بالاخره دوره همکلاسی ها به مشهد خورد و ما هم گفتیم یک تیر ودونشان کرده و هم دیدار دوستان را تازه میکنیم و هم به قول خود به بانو جامه عمل میپوشانیم ...

القصه بعد از رسیدن به هتل ودیدار دوستان قدیم با یکی از دوستان به بیرون رفتیم و بعد از اینکه بانوان چشم بازار های الماس شرق وزیست خاور را در آوردند ..تازه شانس آوردیم پروما تعطیل شده بود..به درخواست عیال راه را به سمت حرم کج کردیم تا او را به آرزوی چند ساله اش برسانیم ..با توجه به اینکه میبایست برای ورود به حرم چادر بر سر داشته باشد و ما بدون تصمیم قبلی به حرم آمده بودیم به قسمت بانوان رفتیم واز خانمی که بعنوان مسئول حضور داشت و از صورتش تنها دماغی و دو چشم نیمه معلوم بود درخواست چادر کردیم که سرکار علیه فرمودند چادر فقط به زائران غیر ایرانی داده میشود...!!!!!

-حاج خانوم باید برای ورود به حرم انگلیسی صحبت کنیم تا چادر بگیریم ...یعنی چی !!!

-نمیشه آقا دستوره من نمیتونم بیت المال رو بدون مجوز در اختیار شما قرار بدم

-بیت المال!!!بیت المال مال خارجیهاست نه !!!!..خانوم تو حرم شاهچراغ چادر هست هرکی بخواد کارت میذاره ور میداره

-شما امام رضا وزائراشو با شاهچراغ مقایسه میکنین!!!!

آری ما یادمان رفته بود که سلسله مراتب در امامزادگان نیز وجود دارد !!!

-برید بیرون چادر بخرین..اینهمه مغازه اینجاست

مانیز آمدیم بیرون از بانو خواستیم تا از یبرون زیارتی بکند تا برویم چادری بخریم

-دیدی خانوم اینم مشهد اینهمه تو این مدت کله مارو کندی..خیالت راحت شد

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:18  توسط مازیار.ع  | 

کارتن یا کارتون

اوایل اردیبهشت ماه است و ما در حال جمع وجور کردن وسایل هستیم تا اسباب کشی کنیم  به دستور بانو باید تا میتوانستم کارتن خالی از داروخانه می آوردم ..

خسته از داروخانه می آیم کارتن ها را دم در میگذارم ...بانو میپرسد:کارتن آوردی ..میگویم : آره چند تا خوبش رو آوردم ....

در این میان کیارش با ذوق وشوقی فراوان به طزف تلویزیون میدود و سی دی پلیر را روشن میکند و کنترل بدست به سمت من می آید و میگوید بابا کارتون کو...کارتون ..گارفیلد...یا کارتون گربه؟؟؟؟؟!!!!

***********

این روزها بدجوری به کندی میگذرد ..برعکس 10سالیکه گذشت ..

شوق دیدن دوستان...یادگاران دیارغربت...و یاد آنروزها...برعکس همیشه دوست دارم سه شنبه زودتر فرابرسد....

گذر زمان ...سرهای طاس ...غیغبهای فرو افتاده..شکمهای ور آمده (بقول خودم داروساز باید با شکمش دخل رو ببنده )... دور چشمهای چروک افتاده و بچه هایی که دنبال هر کداممان هستند  هر کدامشان شاهد واضحی از یک دهه گذر زمان است

خوشحالم که یک بار دیگر خاطرات جوانیرا مرور میکنم  اینبار در کنار همسفر وحاصل زندگیم ...

اگر در خبرها شنیدید هتل پارس مشهد منفجر شد زیاد تعجب نکنید مابودیم!!!!

2 نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 18:30  توسط مازیار.ع  |